لحضات عاشقانه
لحظات عاشقانه
تو همون رویای پاکی که تو شب های من بود... تو یه قطره از خدایی...
شهریور 1387
ش ی د س چ پ ج
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30 31          
آرشیو

شارژر همراه موبایل Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
شنبه 24 شهریور ماه سال 1386
پست آخر...!

به نام خدا

سلام...

 

بازیه خیلی قشنگی بود... من باختم... تو بردی... من شکستم.... من خرد شدم... من له شدم....

به درک مگه مهمه....؟ حق داری مقصر خودم بودم...

فقط می تونم بگم لعنت به من... آره لعنت به من....

ببخش خیلی اذیتت کردم... بابت همه چیز ممنونم... تو رو خدا فقط ببخشم... خدا پشت و پناهت... امیدوارم هر جا که هستی خوش و خرم باشی...

من میرم واسه همیشه هم میرم... دیگه جایی واسه موندن من نیست...

واسه همه مردم... دیگه نمی تونم... می دونم همین و می خواستی.... گفتم که برنده این بازی تو بودی... بهت تبریک می گم...

این وبلاگ واسه همیشه همین جوری می مونه... شاید یه زمانی... شاید یه روزی دوباره اومدم...

از تمام کسانی که میل زدن, آف گذاشتن, کامنت گذاشتن و مثل همیشه هوامو داشتن خیلی ممنونم, مخصوصا تو این چند هفته که خیلی پریشون بودم....

تو بگو بهار قشنگه من میشم بهار تو

تو بگو بمون منم نمیرم از کنار تو
تو بگو منو نمیخوای دیگه خسته کردمت

گر چه سخته امّا من دور میشم از دیار تو
تو بگو سرد هوا منم میشم خورشید تو

تو بگو که نا امیدی من میشم امید تو
تو بگو دلم گرفته از همه دورنگیها

مشکی میشم مظهر یه رنگی میشم واسه تو
تو بگو خدا کنه بارون بیاد از آسمون

به خدا قسم میگم گریه کنه برای تو
اگه غمگین بشی از دستم ناراحت بشی

میمیرم که تا ابد پاک بشم از خیال تو
کاش تموم نمیشد این روزا ، این خاطرها

تو میموندی واسه من منم میموندم واسه تو!!!

 

 

پی نوشت1: آرامش چیزی نیست که هر کسی بتونه به آدم بده.

 

پی نوشت 2: تائیدیه نظرات ورداشته شده چون دیگه واسه چک کردنم نمیام.

 

...........................یا حق..................

 

 


شنبه 10 شهریور ماه سال 1386
چشم انتظار...

به نام خدا

سلام...

 

قایق قلب من به گل نشست...به یه طوفان چشات تو هم شکست...دیگه از ساحل عشقت نمیره...دستاش و به دستای اسکله ی قلب تو بست...

 

بازم مثل همیشه سر درد لعنتی اومد سراغم.... انگاری همیشه منتظره تا یه چیزه کوچیکی بشه و بیاد سراغم... دیگه از این سر دردا خسته شدم... حتی از خودمم خسته شدم...

الان سه روز شده... اون از اون شب که نمی دونم یه دفعه چت و شد و رفتی... اینم از این که سه روزه هیچ خبری نیست.... می دونم خیلی گرفتاری ولی لامسب فقط بگو حالت چه طوره همین کافیه....دل تو دلم نیست ببینم چی شده....؟ خدا کنه هیچ اتفاقی واست نیافته....

نمی دونم یه دفعه چی شد که تصمیم گرفتم برم بیرون... رفتم جایه همیشگی خودم... یه صندلی یه جایه خیلی خلوت و تاریک... همیشه وقتی دلم میگیره میرم اونجاااا... اونجا هیچ کسی نیست که صدایه فربادم و بشنوه... هیچ کسی نیست که گریه هام و ببینه... هنوز چند قدمی مونده بود که برسم مثل همیشه یا آهنگ George Michael (آنشرلی) یا آهنگ گوگوش( تو از کدوم) رو گوش میدادم... آخه خیلی آرومم می کنن... کلی هم باهاشون خاطره دارم... مثل همیشه هیچ کی اون جا نبود... رفتم و نشستم... نمی دونم چرا نا خودآگاه تا نشستم اشکام سرازیر شد... ولی این دفعه فرق می کرد... چون واسه باره اول بود که بلند بلند گریه می کردم... نا خودآگاه هم دستام به سوی آسمون بالا رفتن و از خدا فقط سلامتیت و خواستم و یه خبری بده که بدونم حالت خوبه همین.... کلی حرف زدم.... کلی بدهکار بودم به خدا... هنوزم بهش هستم.... یعنی تا آخر عمرمم هر کاری بکنم بازم کم کردم....

همه بهم میگن عوض شدی... تمام دوستام میگن تو اون نسی که ما می شناختیم نیستی... نمی دونم شاید عوض شدم... شاید به خودم اومدم.... شاید باید تلاش کرد... شاید باید از همه چیز گذشت... نمی دونم.... الان تنها چیزی که می دونم همینه که باید دعا کنم... آره باید دعا کنم....

خدا قسمتم کنه که اسم من نوت آهنگ لبای تو بشه....

الان می خوام برم به سه سال پیش... مرداد سال 1383 بود که اون خبر بهم رسید... یعنی با چشای خودم دیدم... یه خاطره خیلی تلخ.... همین موقع ها بود که نشستم رو زمین و گریه کردم که خدایا مگه من چیم....؟ آخه چراااااااااا من....؟ چرا باید این همه بلا سره من بیاد....؟ این قدر بنده ی بدی هستم...؟ سه سال و گذشته...یادمه روز اخر گفت نسی تو دختره کاملا مغرور و خود خواهی هستی.... نسی یه روزی سرت و به باد میدی... یه روزی به خودت میای که خیلی دیره.... یادمه فقط یه نیشخند زدم و رفتم.... که گفت دیدار به قیامت.... و همینم شد.... من اینجا و اون کجاااااااا.... حسودیم میشه بهش... کاش منم لیاقت رفتن به اونجا رو داشتم....ولی حیف...

تو از کدوم قصه ای که خواستنت عادته...

نبودنت فاجعه بودنت امنیته...

تو از کدوم سرزمین تو از کدوم هوایی...

که از قبیله ی من یه آسمون جدایی...

اهل هرجا که باشی قاصد شکفتنی...

تویه بهد و دغدغه ناجیه قلب منی...

پاکیه آبی و ابر نه خدایا شبنمی...

قدر آغوشه منی نه زیادی نه کمی...

من و با خودت ببر ای تو تکیه گاه من...

خوبه مثل تنه تو با تو همسفر شدن...

من و با خودت ببر من به رفتن قانعم...

خواستنی هر چی که هست تو بخوای من قانعم...

ای بویه تو گرفته تن پوشه کهنه ی من...

چه خوبه با تو رفتن... رفتن همیشه رفتن...

چه خوبه مثل سایه همسفر تو بودن...

هم قدم جاده ها تن به سفر سپردم...

چی میشد شعر سفر بیت آخرین نداشت...

عمر کوچه من و تو دمه واپسین نداشت...

آخر شعر سفر آخر عمره منه...

لحظه مردن من لحظه رسیدن...

من و با خودت ببر ای تو تکیه گاه من...

خوبه مثل تنه تو با تو همسفر شدن...

من و با خودت ببر من به رفتن قانعم...

خواستنی هر چی که هست تو بخوای من قانعم...

 

نمی دونم تا کی باید انتظار کشید ولی دلم امید داره که همه چیز خیلی زود تموم میشه....

هیچ وقت چیزه زوری نخواستم.... ولی الان می خوام که تو خوب باشی... می دونم بد کردم... می دونم اشتباه کردم.... ولی با دنیا عوضت نمی کنم....

دلم یه ذره شده.... اصلا تحمل دلتنگی ندارم.... نمی فهمم چی دارم می نویسم ولی هر چی که میاد تو ذهنم و می نویسم...

دلم می خواد مثل همیشه وقتی بهت می گفتم سرم درد می کنه تو باشی که آرومم کنی... نه با خوردن چندتا قرص که بی چارم کردن....

دلم می خواد سرم و بزارم رو سینه ی تو... دلم می خواد حست کنم.... وقتی حس می کنم کنارمی وقتی حس می کنم واقعا سرم رو سینته همه چیز یادم میره...با تو بودن یعنی رسیدن به همه چیز....

توئی که می تونی من و به همه چیز برسونی... عشق من کجایی پس هااااااااااا؟

صدام بزن... باهام حرف بزن... دعوام کن.... سرم داد بزن...هر کاری دوست داری انجام بده.... ولی تنهام نزار.... پیشم باش....

از اون شبی که اون جوری رفتی هنوز نخوابیدم... خوابم نمی بره... همش چشم به صفحه موبایله... منتظرم... تا وقتی هم ازت خبر نگیرم نمی خوابم.... خودت می دونی من همیشه دنباله بهونه واسه نخوابیدنم....( می دونم اگه بودی الان دعوام می کردی) مثل همیشه می گفتی نسی تا کی می خوای شبا نخوابی... منم خودم و لوس می کردم و می گفتم خوب خوابم نمی بره... زودی می گفتم واسم لالایی بخون تا بخوابم... توئم که زودی من و بغل می کنی و واسم لالائی می گی... منم چشام و می بندم و می خوابم... پس عشق من بدون تو خواب به چشام نمیاد....

این قدره خوبی که همیشه واسم تازگی داری.....

 

مست و خراب تو شدم وقتی چشمای تو دیدن من و...

 

کاشکی فرصت داشتم تا که روی لبت لب بزارم...

 

آره فکر می کنم هنوز عاشقونه دوست دارم...

 

دوست دارم هنوز برای تو میمیرم...

 

 

 




تعداد بازدیدکنندگان : 10036


عناوین آخرین یادداشت ها
لمس کن کلماتی را که برایت می نویسم
تا بخوانی و بفهمی چقدرجایت خالیست . . .
تا بدانی نبودنت آزارم می دهد . . .
لمس  کن نوشته هایی را که لمس نشد نیست و عریان . . .
که از قلبم بر قلم و کاغذ می چکد
لمس کن گونه هایم را که خیس اشک  است و پُر شیار . . .
لمس کن لحظه هایم را
تویی که نمیدانی من که هستم٬
لمس کن این با تو نبودن ها را
لمس کن . . .  

شناسنامه کامل من...