لحضات عاشقانه
لحظات عاشقانه
تو همون رویای پاکی که تو شب های من بود... تو یه قطره از خدایی...
شهریور 1387
ش ی د س چ پ ج
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30 31          
آرشیو

خودش تایپ میکنه Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 6 فروردین ماه سال 1387
جرف دل!

به نام خدا

 

هنوزم در پی اونم...که اشکام و رویه گونم...با اون دستای پر مهرش...گل پاک و بگه جوونم...نکن گریه منم اینجام...بزار دستات و تویه دستام...تو احساس من و می خوام...منم ای وای تورو می خوام

 

سلااام...

نمی دونم الان که دارم این پست می نویسم چه حالی دارم... چون واقعا غیر قابل توصیفه... یک سال گذشت... خیلی سخت بود ولی گذشت.... بدی هاش خیلی بیشتر از خوبی هاش بود... خیلی کم باهم بودیم ولی تمام اون رواز رو نمی شه فراموش کرد.... می دونم توئم نمی تونی فراموش کنی... ولی رفتی... شاید به نفعت بود... شاید خیلی راحت به خیلی از چیزا برسی... آره خیلی راه بود که می خواستیم باهم بریم.... دوتائی... یادته همیشه می گفتم من همه چیز و دو تائی دوست دارم.... می گفتم همه چیز با تو قشنگ.... همه چیز و با تو می خواستم....

وقتی اومدی یه جورایی همه چیز یه رنگ و بویه دیگه ای گرفت... ولی وقتی رفتی همه چیز و با خودت بردی...

یاده چند روزه پیش افتادم.... تو حرم... واقعا توصیف نشدنیه... حال و روزه خودم.... با اون مشکلی که پیش اومده.... نمی دونم شاید همه ی اینا یه امتحان.... دیشب وقتی تو بیمارستان یه نگاه به پدر مادرم انداختم تازه فهمیدم که چه کردم... وقتی اون جوری از خدا می خواستم که همه چیز و دوباره برگردونه.... خودم که خودمم دلم به حاله خودم سوخت.... می دونم همش به خاطر دعاهایی که پشت سرمه همش بر می گردم.... وگرنه واقعا باید می رفتم.... همیشه به همه میگم زندگی کن و ازش درست لذت ببر ولی شاید خودم این جوری نبودم... نمی دونم شاید اصلا نفهمیدم زندگیه چیه؟؟؟ یا چه جوری باید باهاش کنار اومد.... آره خیلی چیزارو هنوز که هنوزه نفهمیدم....شاید از این زیبایی و زندگی نفهمیدم چه جوری باید استفاده کنم....

همه وقتی ظاهر آدم و نگاه  می کنن فکر می کنن آدم هیچ غمی نداره ولی ای کاش تو دله آدم بودن می فهمیدن چی می خواد... من اینجا از این نمی نویسم که خدایا بهم برش گردون نه دیگه التماس نمی کنم واسه داشتنش... دیگه نمی گم خدایا فقط یه بار بزار دستاش و بگیرم... خدایا فقط یه بار تو چشاش نگاه کنم... نه...... نه....... دیگه نمی خوام......

 خدایا سلامتی می خوام.... بد مرضی افتاده به جوونم.... می خوام که بره.... نه به خاطر خودم فقط به خاطر پدر مادرم.... خدایا می دونی از مرگ هیچ بنده ای ترس نداره ولی الان نه... می دونی طاقتش و ندارن.... خدا جوون تو که خودت همه چیز و می دونی پس خودت کمکم کن....

دیدی که اومدم اونجا و هر چیزی بود انداختم دور.... خدا جوون می شم همون بنده ای که تو می خوای... نزار عذاب بکشن... من خودمم طاقت دیدن عذاب پدر مادرم و ندارم....

 

آره اینم از زندگیه یه آدم خیلی بد... تو زندگیش خیلی کارا کرد و به خیلی چیزا رسید ولی خوب هیچ وقت آدم خوبی نبود... خوبی نکرد.... همون آدم تخس و بداخلاق باقی موند....

ولی الان همین بنده هیچی نداره... هیچی ازش نمونده.... فقط آرزو می کنم همه چیز درست بشه... می خواستم سال جدیدی و یه جوره دیگه شروع کنم ولی خوب نشد... بازم جایه شکرش باقیه... به همینم قانعم....

 

همیشه فکر می کردم آدم اگه اشتباه کنه میشه گذشت کرد.... میشه به آدما فرصت داد حتی اگه بدترین کار هم انجام بدن... به این فکر نکرده بودم که آدما خیلی با هم متفاوتن.... هر کسی به یه چیزایی اعتقاد داره... بعضی از آدما سالیان سال فقط با خاطره زندگی می کنن... سخته... تجربش کردم.... چند ماهی بود که فقط با یادش و خاطرش زندگی کردم.... ولی همیشه می گفتم کنارمه... پبشمه... ولی وقتی فکر می کردم میدیدم فقط خودم و گول زدم...به چی رسیدم؟؟؟ هستش؟؟؟ جوابی نداشتم به خودم بدم.... خودم و گول میزدم....

یادمه یه روز با یکی از هم اطاقی هام که روان شناسی می خونه رفته بودم سره کلاسشون جوری شده بود که استادشون در اومد به من گفت شما تو کلاس نشستی جسمت هست ولی روحت یه جایه دیگست.... میشه فهمید حال و روزت چه جوریه.... گفت اونی که میره اگه دوست داشته باشه حتی بهش بدی هم کرده باشی حتی نامردی هم کرده باشی خودش بر می گرده...... بهم گفت حرفایی که زدم چقدر قبولشون داری؟؟؟؟؟ جوابی نداشتم که بدم فقط با یه بغض گفتم استاد اونی که رفته مطمئنم دیگه بر نمی گرده.... ولی اون سعی می کرد بهم وانمود کنه که برمی گرده... یادمه اون روز تمام بچه های اون کلاس اشکشون در اومده بود حتی پسراشون.... هر کدومشون یه جوری می نالیدن.... استاد خیلی خوبیه.... خیلی با بچه هاش رفیقه.... دیگه بعد از اون هر موقعی که خودم کلاس نداشتم و می فهمیدم این استاد کلاس داره می رفتم سره کلاسش.... شاید یه جورایی اون کمکم کرد.... خیلی کمکم کرد...

 

دلیل آپ کردنم فقط و فقط به خاطر این بود که این یک سال خیلی چیزا دیدم و خیلی کارا کردم...

نمی تونم اسمت و بیارم ولی خوب بگم یه دوست بهتره.... دوست من نمی دونم الان کجایی یا داری چی کار می کنی ولی امیدوارم امسال خیلی بهتر از سال های پیش واست باشه.... امیدوارم امسال به تمام چیزایه از دست رفته برسی.....و امیدوارم من و بابت همه چیز بخشیده باشی.... راستی اگه گفتم دوست چون...(سکوت!!!!!!) مثل همیشه سکوت.... سکوت زیباست.... مثل تو که زیبایی... از چیت بگم.... خوبی هات؟؟؟؟ اذیت کردنات؟؟؟ بدیهات؟؟؟(مگه بدی هم داشتی)! آره نگو نداشتی....

از چی بگم؟؟؟ خودت بگو؟؟؟؟ حرف بزن! می دونم تو دلت چه خبره.... بی خیال.... خوش باشی... این نوشته ی آخرم مال دله خودمه....

 

امروز احساس می کنم که واژه های شعرم را از روی سبزه های سحرگاهی برداشته ام. از تنهایی عجیبی که این روزها مثل سایه تردید به من هجوم آورده است می ترسم هر چند امیدی به وصال تو ندارم اما چشمه روشن تنم محتاج نوازش توست. یک لحظه رهایی ز خیال تو ندارم. اشک هایم تنها همدم همراه من است. تازگی واژگانم را حس می کنم اما در غربت تو عذابم می دهد می شود سبز بود اما از درون خاکستر!؟

 

 

 


تعداد بازدیدکنندگان : 10040


عناوین آخرین یادداشت ها
لمس کن کلماتی را که برایت می نویسم
تا بخوانی و بفهمی چقدرجایت خالیست . . .
تا بدانی نبودنت آزارم می دهد . . .
لمس  کن نوشته هایی را که لمس نشد نیست و عریان . . .
که از قلبم بر قلم و کاغذ می چکد
لمس کن گونه هایم را که خیس اشک  است و پُر شیار . . .
لمس کن لحظه هایم را
تویی که نمیدانی من که هستم٬
لمس کن این با تو نبودن ها را
لمس کن . . .  

شناسنامه کامل من...