لحضات عاشقانه
لحظات عاشقانه
تو همون رویای پاکی که تو شب های من بود... تو یه قطره از خدایی...
خرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
        1 2 3
4 5 6 7 8 9 10
11 12 13 14 15 16 17
18 19 20 21 22 23 24
25 26 27 28 29 30 31
آرشیو
شنبه 18 خرداد ماه سال 1387
به آخر رسیدن و از اول شروع کردن....

به نام خدا

سلااام...

تو این مدت خیلی چیزا دیدم....

دنبال خیلی کارا رفتم....

به خیلی درا زدم... همه چیز و امتحان کردم....

خوبی دیدم... بدی دیدم... نفرت دیدم... درویی دیدم...

ولی بازم کوتاه نیومدم... همیشه گفتم من می تونم....

به قول یه نفر نسی تو همیشه فقط حرف میزنی به حرفات عمل نمی کنی...

شاید اون درست می گفت.... شاید اون چیزی که نشون میدم نباشم...

ولی همیشه با خودم گفتم چرا از من همه انتظار دارن ولی نمی تونم از کسی انتظار داشته باشم؟؟؟؟؟؟؟؟

شاید انتظارات بقیه خیلی زیاد بوده.... شاید من کوچیکم واسه انجام خیلی چیزا... شاید هنوز به اون جایی نرسیده باشم که بتونم انتظارات کسی و برآورده کنم....

می دونم الان داری میگی پس تو بی خود کردی که ادعا می کنی که عقل کلی....

آره هنوزم می گم هستم... هنوزم میگم خیلی بیشتر از اون چیزی که فکرش و بکنی می فهمم... ولی هیچ وقت نپرسیدی که چرا همیشه خودت و به خنگی زدی؟؟؟ هیچ وقتم نمی فهمی....

آهر می دونم اینارو می خونی و می خندی و میگی دختر از خود راضی و دروغ گوووو.... مهم نیست هر چی می خوای می تونی فکر کنی...

دیگه زندگیم یه جوره دیگه داره رقم می خوره.... وارد زندگی جدید شدم... دیگه تنها نیستم... دیگه حق فکر کردن به هیچی و ندارم... دیگه نمی تونم دلتنگ بشم... دیگه نمی تونم گریه کنم تو خلوت خودم... دیگه باید نشون بدم که خوبم....

واسه موندن مجبور بودم این راه و انتخاب کنم.... با اینکه سخته... با اینکه یه عالمه بدبختی داره ولی انتخابش کردم....

همه ی دوستای وبلاگیم و خیلی دوست دارم... خیلی باهام بودن... تو همه چیز.... خیلی جاها همدردم بودن و باهام اشک ریختن... واقعا ممنونم ازتون.... می دونم گفتنش خیلی سخته ولی این دفعه با همه ی دفعات فرق می کنی.... باید برم... خودمم بخوام راهی واسه موندن به اینجا ندارم... نمی تونمم که بمونم....

باید زندگیم و شروع کنم... انگاری از صفر متولد شدم... وقتی رفتم جمکران باور نکردنی بود... یه حال و هوای خاصی داشت.... وقتی رسیدیم اونجا فقط می دونم مثل یه آدمی که خیلی وقته گریه نکرده و دلش همه چیز پره نشستم رو زمین و زار زار گریه می کردم....

این قدر خوشحال بودم که آقا من و طلبیده بود... دلم می خواست فقط باهاش حرف بزنم.... ازش بخوام که کمکم کنه.... واسه اینکه بتونم همه چیز و بسازم...

اون روز خیلی عجیب بود... موقعه نماز سره سجاده زار می زدم... اشکام دسته خودم نبود... موقع غروب که شد یه حسه خوبی داشتم.... یه حسی که بهم امید می داد... یه حسی که دستی هست دستم و بگیره تا بلندم کنه....

نمی دونم ولی سفره خیلی خوبی بود... من باید می رفتم جمکران... باید چیزی و رو که سال ها پیشم بوده و می دادم...

خوب دیگه نمی دونم دیگه از کجا بگم فقط این و می دونم که این وبلاگ همین جوری می مونه... یادمه خودت اسم وبلاگ و انتخاب کردی.... همه کاراشم خودت کردی... دلم نمیاد حذفش کنم.... همین جوری باقی می مونه.... می خوام آخرش این آهنگ سیاوش قمیشی که شاید خیلی از ماها باهاش خاطره داریم و بنویسم.... یاده خیلی چیزا من و می ندازه.... راستی همتون و خیلی دوست دارم.... خیلی لطف کردین بهم....

قصه من و غم تو قصه گل و تگرگ

ترس بی تو زنده بودن ترس لحظه های مرگ

ای برای با تو بودن باید از بودن گذشتن

سر به بیداری گرفته ذهن خواب آلوده من

همیشه میون قاب خالیه درهای بسته

طرح اندام قشنگت پاک و رویای نشسته

کاش میشد چشام ببینن طرح اندام تو داره

زنده میشه جوون میگیره پا تو اطاق میزاره

کاش میشد صدای پاهات بپیچه تو گوش دالون

طرف دالون بگرده سر افتاب گردونامون

کاش میشد دوباره باقچه پر گل های تو باشه

غنچه سفیده مریم با نوازش تو واشه

کاش میشد اما نمیشه نمیشه بیای دوباره

نمیشه دستات تو گلدون گلای مریم بزاره

کاش میشد اما نمیشه

این مرام روزگاره رفتنت همیشگی بود

دیگه برگشتن نداره...

پ.ن۱: مثل رفتن من که برگشت نداره....

پ.ن۲: همیشه دوست داشتم... هنوزم دارم... هنوزم همون جوجوی نازه خودمی...

پ.ن۳: تائیدی نظرات ورداشته میشی... دیگه نمیام.... بازم ممنونم.... خیلی دوست دارم... یا حق!

 

 


شنبه 11 خرداد ماه سال 1387
تمومش می کنی یا نه؟!؟!؟!

به نام خدا

سلام....

 

چرا؟ چی شد که افتادم به این روزی که می بینی؟
یه ریز از عشق می نالی یه ریز از عشق غمگینی

به جای زندگی با من فقط دنبال ایرادی

تموم لحظه هامون رو تو بودی که هدر دادی

 

تمومش می کنی یا نه؟ تمومش می کنی یا نه؟
منم مثل خودت خستم

تمومش می کنی یا نه؟ تمومش می کنی یا نه؟
پشیمونم که دل بستم

 

منم جونم به لب اومد از این حرفای تکراری

تو آخر حرمت عشق رو نتونستی نگه داری

دیگه طاقت نمیارم دیگه ساکت نمی مونم

از اینکه عاشق بودم یه جورایی پشیمونم

 

تمومش می کنی یا نه؟ تمومش می کنی یا نه؟
منم مثل خودت خستم

تمومش می کنی یا نه؟ تمومش می کنی یا نه؟
پشیمونم که دل بستم

 

پی نوشت1: وای خیلی دلم واستون تنگ شده بودااااااااااااااااااااااااااااااااا

پی نوشت 2: نسی پر از تغیر و تحوله, وای کلی خبرای جدید........

پی نوشت 3: بلاخره دارم میرم جمکران... بلاخره آقا طلبیدم.... وای این همه راه و به خاطر این موضوع اومدم.... باور نکردنیه... خیلی خوشحالم.....

پی نوشت4: از همه ممنونم که به یادم بودید....سر فرصت همه چیز و می تعریفم...! اینم یه عکس که واسه من خیلی معنی داره....یا حق!

 

 

 

 

 


تعداد بازدیدکنندگان : 7946


عناوین آخرین یادداشت ها
لمس کن کلماتی را که برایت می نویسم
تا بخوانی و بفهمی چقدرجایت خالیست . . .
تا بدانی نبودنت آزارم می دهد . . .
لمس  کن نوشته هایی را که لمس نشد نیست و عریان . . .
که از قلبم بر قلم و کاغذ می چکد
لمس کن گونه هایم را که خیس اشک  است و پُر شیار . . .
لمس کن لحظه هایم را
تویی که نمیدانی من که هستم٬
لمس کن این با تو نبودن ها را
لمس کن . . .  

شناسنامه کامل من...