X
تبلیغات
نماشا
رایتل

لحظات عاشقانه

عاشق خدام چون تنها کسیه که فریادام اذیتش نمیکنه..

دوشنبه 1 آذر‌ماه سال 1395 ساعت 06:22 ب.ظ

بعد از مدت ها

آدم نمی داند در درون قلب دیگران چه میگذرد وقتی کسی می گوید «دوستت دارم» مشخص نیست که چرا و چگونه دوستت دارد .دلیل به وجود آمدن این حس که او دوست داشتن فرض کرده ، کدام خصوصیت توست و خود این حس در قلب او چقدر با چیزی که تو «دوست داشتن» قلمداد می کنی متفاوت است.
 یادم می آید بچه بودم (شش-هفت ساله). عکسی توی کتابی که مال خواهر بزرگترم بود دیدم. یک نقاشی ساده از دو تا بچه (یک دختر، یک پسر) که داشتند با هم حرف می زدند. دختر به پسر گفته بود: «من ماهی خیلی دوست دارم» و توی ابر فکر بالای کّله اش ، یک ماهی قرمز داشت توی تُنگ شنا می کرد. بعد پسر گفته بود: «من هم همینطور» و توی کله ی او یک ماهی بود که داشت توی ماهیتابه جلزو ولز میکرد !!
 یادم می آید تا مدتها هر وقت می خواستم بگویم فلان چیز را دوست دارم به تته پته می افتادم که حالا نوع دوست داشتنم را چطور توضیح بدهم تا اشتباه نشود تا همین امروز هم فکر می کنم به هر کس گفته ام «دوستت دارم» نفهمیده چطوری دوستش داشته ام و اگر کسی جایی پیدا شده که خیال کرده مرا دوست دارد در نهایت به شیوه ی خودش دوست داشته...
 ((بانو سیمین بهبهانی))

شنبه 12 شهریور‌ماه سال 1390 ساعت 06:38 ب.ظ

....

به نام خدا 

سلام.. 

 

من قدرت فریاد را از دستان باد گرفتم تا تمام سکوتم از عشق معنا شود...من در این جنگل تاریک به دنبال مردی سیاه پوش میگردم...او که همچون شبهی گذرا آمد و قبل از این که صدایش بزنم در میان درختان مه آلود و غم زده گم شد....گویی کسی قلبش را در گنجه ی زمان محبوس کرده بود.از چشمانش رنگ شادی رفته بود و دستانش پر از تمنا بود....میدانستم که میتوانم از حقیقت برایش معنایی شیرین تر بسازم اما او نبود...آری او دیگر نبود .او از میان تمام درختان گذشت و به سرزمینی سفر کرد که کلید گنجینه را بیابد و خود را برایه همیشه از زندان ابدی رها سازد....و اکنون در این ثانیه هایه یخ زده فقط من و تو ماندیم.به اطرافت نگاه کن.میخواهم بخوابم و قانون این جنگل را زیره پا گذارم اما افسوس که این شهر.شهر بی خوابیست.کاش حقیقتی بهتر به سراغم می آمد و مرا از این برزخ نجات میداد.اما گذر زمان در گوشم ترانه ی تنهایی میخواند و من هنوز با نگاهی بی معنا به دنبال معنی عشق میگردم. گویی هزار سال از عاشقی دورم.....

شنبه 15 مرداد‌ماه سال 1390 ساعت 07:31 ب.ظ

۱

به نام خدا 

سلام.. 

بعد از مدت ها می خوام بنویسم..  

خیلی دلم  گرفته.. خیلی زیاد... 

دلم می خواد به زمین و زمان بد و بیراه بگم... 

دلم می خواد به خودم بگم لعنت بر تو.. آره بر من... 

ای بابا تا کی نباید حرف زد؟؟؟؟ 

وقتی حرف می زنی همه به حرفات می خندن.. 

چرا نمی خوایم واقعیت های زندگی و ببینیم؟؟؟؟؟ 

وقتی بی نیاز میشی از همه چیز دیگه نمی دونی باید چیکار کنی..  

وقتی کل واقعیت های زندگی و میبینی دیگه حرفی نداری بزنی.. 

اگه تا صبحم بنویسم نمی تونید من و بفهمید... نمی تونید... 

یا حق

شنبه 22 آبان‌ماه سال 1389 ساعت 08:08 ب.ظ

...

به نام خدا 

سلام.. 

 

سراپا اگر زرد و پژمرده ایم ولی دل به پاییز نسپرده ایم

چو گلدان خالی ،

 لب پنجره پر از خاطرات ترک خورده ایم 

شنبه 24 مهر‌ماه سال 1389 ساعت 12:56 ب.ظ

وقتی که..!!!!

به نام خدا 

سلاااام.. 

وقتی صدای پات میاد 

صدای خنده هات میاد 

وقتی کنارم میشینی 

انگار خدا باهات میاد 

اگه واسم قصه نگی 

تا صبح بازم بیدارمو 

وقتی که لالایی میگی 

آروم آروم می خوابمو ... 

 

پ.ن:اون روزا که دلواپست بودم تو بغل کی بودی؟؟؟؟؟؟؟  

پ.ن:آدما همه نامردن و پست.. همه فقط ظاهری همه چیزو نشون میدن..هیچ وقت نمی بخشمت..

1 2 3 4 >>